تبليغاتX
جوك

جوك

سلام خوش اومدین

اسلام کاملترین و آخرین دین الهی و پیامبر آن آخرین رسول الهی است و بعد از پیامبر اسلام پیامبر دیگری نخواهد آمد. همه مسلمانان بر این عقیده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هیچ مسلمانی منکر این عقیده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احادیث قطعی اصل خاتمیّت پیامبر اسلام را اثبات می‏کند.
قرآن می‏فرماید: ما کان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النبییّن و کان اللّه بکل شیء علیماً (1)محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر همه چیزی داناست.
خاتم (به فتح تا، یا به کسر تا) دلالت بر این می‏کند که با نبوت مهر خورده و این مهر شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگری با شریعتی جدید نخواهد آمد. چنان که موارد استعمال واژه‏های هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نیز به همین معناست یعنی مهر کردن و به آخر رسیدن یا پایان یافتن است و به عبارت دیگر: خاتم به معنای چیزی است که به وسیله آن پایان داده می‏شود و چون خاتم به معنای پایان دادن است پیامبر اسلام، پایان بخش نبوت است و خاتم الانبیاء بودن پیامبر به معنای خاتم المرسلین بودن هست زیرا مرحله رسالت مرحله‏ای فراتر از نبوت است که با ختم نبوت رسالت نیز خاتمه می‏یابد. روایات فراوانی نیز از پیامبر و ائمه وارد شده که بر همین معنا پافشاری می‏کنند و این که برخی خاتم را به معنای انگشتر و چیزی که مایه زینت به حساب آورده‏اند به خاطر همین است که نقش مهره را بر روی انگشتر هایشان می‏کندند و بوسیله آن نامه‏ها را مهر می‏کردند که این مهر کردن حکایت از پایان نامه داشت. از این رو با دقت در روایات ذیل می‏توان پرده از ابهام این واژه برداشت.
1
ـ انس می‏گوید: از رسول خدا(ص) شنیدم، می‏فرمود:انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاولیاء. و قال امیر المؤمنین(ع) : ختم محمد(ص) الف نبی و انی ختمت الف وصی...»(2) من پایان دهنده پیامبران و تو یا علی پایان بخش اولیاء هستی و امیرالمؤمنین (ع) فرمود: محمد پایان بخش هزار پیامبر و من هزار وصی را پایان بخشیدم.
2
ـ پیامبر (ص) فرمود: «انا اول الانبیاء خلقاً و آخرهم بعثاً»(3)؛ من از نظر آفرینش اولین و از حیث بعثت آخرین پیامبرم.
3
ـ پیامبر(ص) فرمود: «مثل من در بین پیامبران، مانند مردی است که خانه‏ای را بنا کرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگویند: بنایی زیباتر از این نیست جز این که یک خشت آن خالی است «فانا موضع اللبنة، ختم بی الانبیاء»،(4) و من پرکننده جای آن خشت خالی هستم از این رو نبوّت پیامبران به من ختم پذیرفت.
4
ـ امام باقر (علیه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارک و تعالی محمّداً الی الجنّ و الانس عامّة و کان خاتم الانبیاء و کان من بعده اثنی عشر الاوصیاء».(5)
5
ـ حقتعالی در خطاب به حضرت زکریّا فرمود: «یا زکریّا قد فعلت ذلک بمحمّدٍ ولا نبوّة بعده و هو خاتم الانبیاء» پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) ختم پیامبران و پیامبری بعد از او نیست.
6
ـ حضرت موسی بن عمران (ع) نیز همچون سایر پیامبران این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) خاتم پیامبران است «قال رسول الله: و فیما عهد الینا موسی بن عمران (علیه السلام) انّه اذا کان آخر الزّمان یخرج نبیّ یقال له «احمد»(ص) خاتم الانبیاء لا نبیّ بعده، یخرج من صلبه ائمّة ابرار عدد الأسباط»(6) بعد از او پیغمبری نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنی اسرائیل خارج می‏شوند.
7
ـ پیامبر (ص) همچنان فرمود جبرئیل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: یا محمّد(ص) خداوند تو را سیّد پیامبران و علیّ را سیّد اوصیاء قرار داد...«محمّد سیّد النبیّین و خاتم المرسلین و جعل فیه النبوة...»(7) محمّد سیّد پیامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.
8
ـ امیرالمؤمنین به کرات در جای جای نهج البلاغه به خاتمیّت حضرت محمّد (ص) تصریح کرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است که محمّد (ص) پایان بخش پیامبران است، مانند:
الف)(رسول اللهّ) فقفّی به الرسل و ختم به الوحی.(8)
ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(9)
ج) «امین وحیه و خاتم رسله».(10)
9
ـ حضرت مسیح (علیه السلام) ـ بنا به نقل انجیل یوحنّا ـ فرمود: «انّی سائل ربّی ان یبعث الیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم الی الابد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ»(11) من از پروردگارم خواستم برای شما «فارقلیط» دیگری (یعنی حضرت محمّد(ص) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.
10
ـ امام محمّد باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبییّن» می‏فرماید: خاتم النّبییّن یعنی پیامبری بعد از حضرت محمّد(ص) نخواهد بود «یعنی لا نبیّ بعد محمّد».(12)
پرسش هایی درباره خاتمیت
از دیرباز پیرامون مسأله خاتمیت پرسش هایی مطرح بوده که امروزه نیز احیاناً در قالب‏های نوینی شکل گرفته و پاره‏ای اشکال‏های جدید نیز بر آن افزوده شده است، در آینده نیز دگر باره در همین شکل و یا در قالب‏های مدرن‏تری به بازار عرضه خواهد شد.
از این رهگذر ما در این نوشته به بعضی از آن‏ها اشاره کرده و به پاسخ گویی خواهیم پرداخت:
الف) آیا با توجّه به سیر تکاملی بشر، چگونه انسان می‏تواند از رهبری آسمانی محروم باشد؟
ب) آیا قوانین عصر نبوّت می‏توانند در این روزگار جوابگو باشند؟
ج) آیا با قطع شدن وحی و نبوّت. باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟
د) حجّیت و ولایت دینی از آن پیامبر(ص) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتمیّت شخصیّت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست، بدین معنا که خطاب پیامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و دیگر کتب آسمانی به ندرت استدلال‏هایی ، مانند: «لو کان فیهما الهة الاّ اللّه لفسدتا»؛(13)یافت می‏شود از این رو شیوه سخن پیامبران این است که «ما علی الرّسول الاّ البلاغ»(14) کاری جز تبلیغ و ابلاغ پیام الهی بر عهده پیامبر نیست حتّی «قل هاتوا برهانکم»(15) هم که می‏گویند معطّل برهان آوردن مخالفان نمی‏شوند، پیشاپیش برهانشان را باطل می‏دانند «حجّتهم داحضةٌ عند ربّهم»(16) این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقی پیامبر نزدیک می‏کند، این عنصر ولایت است.
ولایت به معنای این است که شخصیّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و این همان چیزی است که با خاتمیّت مطلقاً ختم شده است. بنابر این وقتی در کلام، دلیل می‏آید، رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏شود، از آن پس ما می‏مانیم و دلیلی که برای سخن آمده است، اگر دلیل قانع کننده باشد مدّعا را می‏پذیریم و اگر نباشد نمی‏پذیریم، دیگر مهم نیست که استدلال کننده علی (علیه السلام) باشد یا دیگری، از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن.
پاسخ سؤال‏ها
با تبیین چند مطلب پاسخ سؤال‏های یاد شده روشن می‏گردد:
1
ـ برهان در قرآن
قرآن مجید افزون بر این که خود را به عنوان برهان و نور معرفی کرده استدلال‏های فراوانی در جای جای آن به کار گرفته است. و اگر قرآن از دیگران برهان می‏طلبد «قل هاتوا برهانکم» بدان خاطر است که هم خود برهان است و هم برهان اقامه می‏کند از این رو می‏گوید: «یا ایّها النّاس قد جائکم برهانٌ من ربّکم وانزلنا الیکم نوراً مبیناً»(17) ای مردم در حقیقت برای شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوی شما نوری تابناک فرو فرستاده‏ایم.
بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبایی، شما اگر کتاب الهی را کاوش کامل کنید و در آیاتش دقّت نمایید خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه مردم را به تفکّر، تذکّر و تعقّل دعوت نموده، و یا به پیامبر (ص) استدلالی را برای اثبات حقی و یا از بین بردن باطلی می‏آموزد، و یا استدلال هایی را از پیمبران و اولیاء خود چون نوح، ابراهیم، موسی، لقمان، مؤمن آل فرعون و... نقل می‏کند.
خداوند در قرآن خود و حتّی در یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به چیزی که از جانب او است ایمان آورند و یا راهی را کورکورانه به پیمایند، حتّی قوانین و احکامی که برای بندگان خود وضع کرده و عقل بشری به تفصیل ملاک‏های آن‏ها نمی‏رسد و نیز بر چیزهایی که در مجرای نیازها قرار دارند استدلال کرده و علّت آورده است.(18) پیامبر و پیشوایان دین (علیهم السلام) نیز سخنانشان آکنده از استدلال است، نمونه بارز آن کتاب ارجمند احتجاجات طبرسی است.
بر این اساس قرآن و سخن پیامبران استدلالی‏ترین سخن و شیواترین بیان در پیشبرد اهداف شکوهمند دین و شریعت‏اند، غایة‏الامر براهین قرآنی از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، قرآن به زبان وحی و به زبان فطرت سخن می‏گوید، گاهی همچون برهان صدیقین از واجب پی به صنع می‏برد و گاهی از منظم بودن و نافع بودن پی به حکمت خدای حکیم، زمانی از کثرت به وحدت و گاهی از وحدت به کثرت می‏گراید، به آیات اوّل سوره رعد بنگرید چگونه پس از یاد خدا، نعمت‏های فراوان و کثیر او را یاد آور شده است «الله الّذی رفع السّموات بغیر عمدٍ ترونها»(19)؛ خدا همان کسی است که آسمان‏ها را بدون ستون‏هایی که آن‏ها را به بینید برافراشت، آن گاه بر عرش استیلا یافت، و خورشید و ماه را رام گردانید، هر کدام برای مدّتی معیّن به سیر خود ادامه می‏دهند. اوست کسی که زمین را گسترانید و در آن کوهها، و رودها نهاد، و از هرگونه میوه‏ای در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب می‏پوشاند، قطعاً در این امور برای مردمی که تفکّر می‏کنند نشانه‏هایی وجود دارد، و در زمین قطعاتی است کنار هم، و باغهایی از انگور و کشتزارها و درختان خرما، چه از یک ریشه و چه از غیر یک ریشه که با یک آب سیراب می‏گردند، و با این همه برخی از آن‏ها را در میوه ـ از حیث مزه و نوع و کیفیت ـ بر برخی دیگر برتری می‏دهیم بی‏گمان در این امر نیز برای مردمی که تعقل می‏کنند دلایل روشنی است.
امّا اگر قرآن در جایی می‏فرماید: «حجّتهم داحضة» دلیلشان شکسته و باطل و مخدوش است، نخست دلیل آنان را ذکر کرده و سپس می‏فرماید باطل است، زیرا بت پرستان، بت پرستی خود را توجیه می‏کردند که اگر خدا می‏خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمی‏آوردیم و چیزی را خود سرانه تحریم نمی‏کردیم.(20) قرآن نیز می‏فرماید این گونه استدلال و احتجاج‏ها باطل است «حجّتهم داحضة» زیرا این گونه احتجاج خلط بین اراده تکوینی و تشریعی است، خداوند تکویناً قادر است جلوی آنان را بگیرد ولی تشریعاً آزادند و هر کاری می‏توانند انجام دهند.
اصل نبوّت را می‏توان هم از دلیل‏های برون دینی و هم از دلیل‏های درون دینی اثبات کرد، لیکن در انقطاع وحی ما دلیلی عقلی بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم، یعنی عقل هیچ مانعی بر آمدن پیامبر دیگری نمی‏بیند، جز این که دلیل‏های درون دینی ما را متقاعد به پذیرفتن خاتمیّت می‏کند،چنان که بحث آن گذشت، لیکن شهود، عرفان و قلب می‏تواند انقطاع نبوت را مشاهده کند. و این راه اختصاصی به پیامبر ندارد بلکه اعم از پیامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحی توسط علی (علیه السلام) و تصدیق پیامبر (ص) او راست که یا علی من آنچه می‏شنوم تو هم می‏شنوی «انّک تسمع ما اسمع» بنابراین انقطاع نبوّت را عقل بشری بدان دست نمی‏یازد، بلکه از دانشی است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود حتّی خود وی هم بر آن آگاه نبود چنان که قرآن فرمود: «وعلّمک مالم تکن تعلم»(21) بنابراین اگر پیامبر(ص) ادعا نکرده بود هیچ کس را بر این راز امکان دستیابی نبود.
گفتنی است انقطاع وحی بدان معنی نیست که آنچه دین آورد تا این زمان صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحی نسخ، فسخ، باطل، سراب و یا به ضد تبدیل می‏شود، نه زوالی از پیش خود می‏گیرد و نه بواسطه شی‏ء دیگر از بین می‏رود و به فرموده قرآن «لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه»(22) از پیش رو و از پشت سر باطل به سویش نمی‏آید. همه دست آوردهای آن تا آستانه قیامت پایدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزاری قطع شود، و گرچه شریعت ومنهاجی جدید نمی‏آید، بنابر این اگر شریعت نبوی رخت بر بندد باید اندیشه بشری جایگزین آن شود که سر از «أنا ربّکم الاعلی» و مانند آن بیرون می‏آورد.
باری خاتمیّت را از چند راه می‏توان توجیه کرد:
الف) از راه علل فاعلی، وقتی قرآن می‏فرماید: «و إنّ الی ربّک المنتهی» (23) پایان کار به سوی پروردگار تو است، بدین معنا است که شخص پیامبر تحت تربیت و ربوبیّت حقتعالی به آخرین درجات کمال بار یافته و به منتها درجه رسیدن او از آیه (فکان قاب قوسین او أدنی) نیز فهمیده می‏شود، و در قوس نزول هم نخستین صادر است، بنابر این «إنّا لله و إنّا الیه راجعون» بر قلب پیامبر نازل گشته و مصداق بارز آیه است، پس بالاتر از آن مقامی فرض ندارد و همتایی بر او فرض ندارد، در نتیجه دلیلی بر آمدن پیامبر بعد و سخن جدید نیست.
ب) از راه علل قابلی، فرض این است که بهترین میوه جهان طبیعت به عنوان پیامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتی بهره‏مند ساخته‏اند.
ج) از راه علل غایی هم نیاز بشر تأمین شده زیرا اراده حق کشف گردیده است این اراده از طریق وحی، قرآن، سنّت، یعنی توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل کشف شده و دیگر نیازی به شریعت جدید و اعزام رسل وانزال کتب نیست.
بر این اساس مردم به حال خود رها نشده‏اند، ربوبیّت حقتعالی همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه فراهم آمده است.
بدیهی است عقل از منابع دین است نه چیزی در برابر دین، پس دلیل را به دینی و عقلی تقسیم کردن یک اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و کواشف دین و اراده خدا است، عقل است که می‏تواند بفهمد نقل و وحی چه گفته‏اند، توسّط عقل است که آیات ارزیابی می‏شوند ، و روایات را درهم آمیخته و از آمیزه آنها استنباطات و استخراجات صورت می‏پذیرند، عقل به عنوان چراغ‏پر فروغ و قوی در خدمت دین است، از این رو شریعت اسلام پایدار و ماندگار است آن‏سان که دین پا بر جا است خاستگاه این پایداری و پویایی، تداوم ربوبیّت حقتعالی است که هر لحظه بشر را تدبیر کرده و از بوستان و باغ او بری می‏رسد، و تازه‏تر از تازه‏تری می‏رسد.
3
ـ ولایت پشتوانه نبوّت و امامت
نبوّت دارای پشتوانه‏ای به نام ولایت است، ولایت یک مقام باطنی است که از طریق بندگی و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا می‏توان دست یافت، چنین گوهر گرانبهایی پشتوانه نبوّت است، و هر کس دیگر هم می‏تواند ولی باشد یعنی نبوّت را نداشته به ولایت برسد خواه مرد باشد یا زن، همچون صدیقه کبری فاطمه زهراء(علیها السلام).
با قطع گردیدن نبوّت، مقام ولایت قطع نمی‏شود، بلکه در پیشوایان دین به خصوص، و در دیگر اولیاء نیز هست، پیشوایان چون دارای امامت و ولایت اند پس از قطع وحی و ترسیم خطوط دین توسط پیامبر، همچنان به پاسداری، تفسیر و شکوفایی آن آموزگاری می‏کنند، حقایق دین،اصول اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی، فقهی، پزشکی، نظامی و... را شکوفا می‏سازند.
پس این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعی آزاد شد، سخن سنجیده‏ای نیست، بلکه جانشینان پیامبران و به ویژه جانشینی پیامبر اسلام (ص) همان کار پیامبری را ادامه می‏دهند، پیامبر نیستند ولی از ناحیه ولایت کار پیامبرانه می‏کنند، آیه‏ای که می‏فرماید: «إنّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون»؛(24) ولیّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‏اند، همان کسانی که نماز برپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏دهند یعنی ولایتی که در الوهیت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نیز وجود دارد، این ولایت فوق ولایت معنوی، قرب نوافل و فرایض است، این همان ولایت تشریعی است که قطع نمی‏شود، از این رو پیامبر در غدیر خم بر همین معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولی بکم من انفسکم» آیا من به شما از خود شما نزدیکتر نیستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه» بنابر این قضا، حکم، داوری‏ها تفسیرها از آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند تحت سرپرستی و ولایت علی (علیه السلام) است، سخن او سخن پیامبر و خداست، اگر جایی نیاز به استدلال باشد، استدلال می‏آورد، اگر نداشته باشد نمی‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد خلافت ظاهری را هم در دست می‏گیرد، چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(25) و از کیان دین و مملکت حفاظت کامل به عمل می‏آورد و مسئولیت اجرایی و اداره جامعه را بر عهده می‏گیرد، در این صورت هر حکم و فرمانی صادر کند بر مردم واجب است بپذیرند چونان فرمان خدا و رسول «ماکان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم، و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً»(26)؛ هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد، و هر کس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانی کند قطعاً دچار گمراهی آشکاری گردیده است. بنابراین این کسی که می‏گوید «سلونی قبل ان تفقدونی» از من پرسش کنید پیش از این که مرا نیابید، من به راههای آسمان آشناتر تا راههای زمین هستم، با همان ولایت بضمیمه آیه «النّبی اولی بالمؤمنین من انفسهم»(27)؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است، دارای همان ولایت تشریعی نبوی است و بعد از او سایر پیشوایان تا برسد به حضرت حجّة بن الحسن المهدی (علیه السلام) که دین را از هر جهت شکوفا می‏سازد و فرمانش واجب الاطاعة می‏باشد. امّا اگر شرایط فراهم نیاید، دست ولیّ دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداریش کاسته می‏شود، بر خلاف پیامبر که حتّی اگر هیچ کس همراه او نباشد نیز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما علی الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خلیل وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد گرچه یکّه و تنها باشد. «فقاتل فی سبیل الله لا تکلّف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین عسی الله أن یکفّ بأس الّذین کفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنکیلاً»(28)؛ ای پیامبر در راه خدا پیکار کن که جز عهده دار شخص خود نیستی ولی مؤمنان را به مبارزه برانگیز، باشد که خدا آسیب کسانی که کفر ورزیده‏اند باز دارد و خداست که قدرتش بیشتر و کیفرش سخت‏تر است.
4
ـ پویایی و تکامل
رشته حیات جوامع بشری تا وقتی امتداد داشته باشد به وحی و دست آوردهای وحیانی نیازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبیعت، زمان، گذشته و آینده پیوند ناگسستنی زده و هر روز گامی به جلو و نگاهی به آینده دارد، و هر روز می‏کوشد به سخنی تازه، و رازی ناگشوده دست یازد، پس در عقاید، اخلاقیات، احکام و بهره‏گیری از طبیعت و دست آوردهای آن به دانش نامتناهی نیاز دارد، خداوند به وسیله پیامبر (ص) خطوط کلّی را از خارج تأمین کرده و نیز در درون بشر یک نیروی فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شریعتی است در نهان انسان و وحی شریعتی است در برون، وقتی عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دین‏شناسی قرار گیرند می‏توانند زوایای احکام، اخلاق،عقاید، و سایر نیازمندی‏های بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کنند، گرچه تا قیامت (به فرض) حجّتی ظهور نکند و از پس پرده غیبت بیرون نیاید، عقل مصون از مغالطه(به برکت وحی) هر روز شکوفاتر می‏شود و اسباب «لیثیراوالهم دفائن العقول»(29) پیداتر و به مبادی تصوّری و تصدیقی تازه‏تری دست می‏یابد،در نتیجه فقه، اصول، کلام، عرفان و فلسفه بارزتر و کاملتر می‏گردند، در تاریخ و سنّت جهان بینی و ریاضی سخنان تازه‏و تازه‏ای پیدا می‏شود.
روش‏ها هم روشمندتر، متدها شکوفاتر، شکل‏ها زیباتر و متقن‏تر می‏گردند،چه بسا اصل یا اصولی بر فقه و قاعده یا قواعدی بر آن بیفزایند و پیام‏های تازه‏تری استخراج کنند، با تأمّل در آیات قرآن و روایات (به عنوان دو منبع غیر متناهی) ممکن است مطالب جدیدی استنباط شود، فقه و اصول، فلسفه و کلام و تفسیر هزار سال پیش برای امروز ابتدایی شمرده شده، و قطعاً در هزار سال آینده بسی شکوفاتر می‏گردند. اندیشه‏های جدید به عرصه علم و فرهنگ راه می‏یابند و روش زنده‏تری اختراع می‏گردد، این‏ها همه باید در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشند نه در چنبره «قیاس و استحسان» که برخاسته از اندیشه «حسبنا کتاب الله» است.
از سوی دیگر براهین نقلی که از قرآن و سنّت به دست می‏آیند، همچنین تقریر و فعل معصومان موجب تکامل دین هستند، عقل نیز در کنار این‏ها قرار دارد نه در برابرشان، بسیاری از مسایل اصول فقه از عقل تنها و یا عقل و نقل برگرفته می‏شوند، هرچه واجب و یا حرام باشد مقدّمه آن نیز به حکم عقل واجب و یا حرام است، عقل در حوزه مدیریت و اجرائیات نیز نقش کلیدی دارد، در وضع مقررات و اداره کشور که مثلاً اقتصادش برپایه‏های کشاورزی باشد یا دام پروری، یا صنعت و معدن و یا نفت؟ و اگر بر اساس کشاورزی تنظیم شود بررسی خاک، آب، سدّ، کوه و قوانین لازم، کانال کشی همه توسط حکم عقل صورت می‏پذیرد که یا واجب است و یا مقدّمه واجب و....
متد و روش عقل و قواعد عقلی، هم ما را به محتوا فرا می‏خواند هم به شکل، هم به فقه آشنا می‏گرداند هم به قواعد و اصول آن. بنابر این در جمیع علوم و روش‏ها عقل در کنار نقل و به عنوان چراغ فروزانی است که دانش‏های گوناگون اعم از دینی و غیر دینی را در خدمت دین می‏داند، عقل جنبه پویندگی و بالندگی دارد که اگر نبوّت ختم شد کنار ولایت، روایت وحی و قرآن باشد. فقه، اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد، روش جدید القاء کند، به ارزیابی مجدّد اندیشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره توشه تازه برگیرد، از اندوخته‏های پیشینیان تجربه بیاموزد و تئوری جدید ارائه کند، به اختراع و کشف جدید بپردازد، بر متون فقه، اصول، حکمت، کلام و عرفان و ریاضیات بیفزاید، زواید آنها را پالایش دهد و غذای جدید جهت فربهی خردها عرضه کند.
بنابر این روش اجتهاد در همه علوم حاکم است و دست‏افزار و پاچیله آن عقل است و عقل به عنوان «حجّة الله» در درون انسان همراه قرآن و عترت و ولایت است. این بدان معنا نیست که یک رساله عملیه به جمیع نیازهای بشر تا روز قیامت پاسخ مثبت می‏دهد، بلکه دانشمندان جدید می‏آیند و کار جدید می‏کنند.
لازم به تکرار است که شهود و عرفان با توجّه به موازین آنها ـ کشف و شهود موافق با شهود معصوم ـ نیز حجّت است، این مجموعه فعالانه در تلاش و کوشش‏اند تا پاسخ صحیح و مثبت به نیازهای فکری و عملی جامعه داده، وانسان را از سرگشتگی نجات بخشند، بنابر این با ختم نبوّت هیچ نقص و کمبودی بر جامعه وارد نخواهد آمد و دین باوران حتّی روشمندتر از عصر حضور پیامبر می‏توانند به زندگی دینی خود ادامه دهند.
در نتیجه، سئوال‏های یاد شده پاسخ معقولی خواهند یافت: یعنی در صورت عمل به دستاوردهای وحیانی از یک رهبر آسمانی هم سعادت بشر تأمین می‏گردد و هم قوانین تازه‏ای استنباط و استخراج می‏شوند، و هم ارتباط انسان با جهان غیب در سایه ولایت، کشف و شهود تام تأمین است، و هم ولایت تشریعی قطع نیست ـ گرچه ولایت «انبائی» و پیامبری قطع شده باشد ـ و با بسته شدن دفتر نبوّت هرگز ولایت قطع و برچیده نیست، از این رو کارشناسان دین، تا قیام قیامت انشاء الله مردم را رهبری صحیح خواهند کرد.
آیةاللّه جوادی آملی
حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا مصطفی پور
پاورقیها:
10
ـ همان، خ 173.
1
ـ احزاب، آیه 40.
18
ـ المیزان ذیل مائده، ص 19 ـ 15.
16
ـ شوری، آیه 16.
11
ـ بحار، ج 15، ص 211.
17
ـ نساء، آیه 174.
12
ـ همان، ج 22، ص 218.
19
ـ رعد، آیات 4 ـ 1.
15
ـ انبیاء، آیه 24.
14
ـ مائده، آیه 99.
13
ـ انبیاء، آیه 22.
22
ـ فصّلت، آیه 42.
27
ـ احزاب، آیه 6.
26
ـ احزاب، آیه 36.
21
ـ نساء، آیه 113.
20
ـ انعام، آیه 148.
29
ـ نهج البلاغه، خ 1.
2
ـ نورالثقلین، ج 4، ص 284.
28
ـ نساء، آیه 84.
23
ـ نجم، آیه 42.
25
ـ نهج البلاغه، خ 3.
24
ـ مائده، آیه 55.
3
ـ همان.
4
ـ همان، ص5ـ بحار، ج 11، ص52.
6
ـ بحار، ج 36، ص 284.
7
ـ همان، ج 35، ص 27.
8
ـ نهج البلاغه، معجم المفهرس، خ 133.
9
ـ همان، خ 72.

 285.

ادله خاتمیت
دلایل قرآنى و روائی بر خاتمیت و جهانى بودن اسلام
بهترین دلیل و معتبرترین مدرک براى اثبات مطالبی چون خاتمیت, قرآن کریم است . و کسى که یک مرور اجمالى بر این کتاب الهى بکند با کمال روشنى درخواهد یافت که دعوت آن, عمومى و همگانى است و اختصاص به قوم و اهل نژاد و زبان معینى ندارد.
از جمله, درآیات زیادى همه مردم را بعنوان "یا ایها الناس" 1 و "یا بنى آدم "2 مورد خطاب, قرار داده و هدایت خود را شامل همه انسانها "الناس" 3 و "العالمین" 4 دانسته است. و همچنین در آیات فراوانى رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  را براى همه مردم "الناس" 5 و "العالمین" 6 ثابت کرده, و در آیه اى شمول دعوت وى را نسبت به هر کسى که از آن, مطلع شود مورد تاکید قرار داده است 7. و از سوى دیگر, پیرامون سایر ادیان را بعنوان "اهل کتاب" مورد خطاب و عتاب قرارداده8 و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  را در مورد آنان تثبیت فرموده, و اساساً هدف از نزول قرآن کریم بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را پیروزى اسلام بر سایر ادیان, شمرده است 9.
با توجه به این آیات, جاى هیچگونه شک و شبه اى درباره همگانى بودن دعوت قرآن کریم و جهانى بودن دین مقدس اسلام, باقى نمى ماند.
جاودانى بودن اسلام
آیات مزبور, همانگونه که با بکار گرفتن الفاظ عام (مانند بنى آدم و الناس و العالمین) و با متوجه کردن خطاب به اقوام غیر عرب و پیروان سایر ادیان (مانند یا اهل الکتاب) عمومیت و جهانى بودن اسلام را ثابت مى کند همچنین با اطلاق زمانى, محدودیت و مقید بودن آنرا به زمان معینى نفى مى کند و بویژه, تعبیر "لیظهره على الدین کله" 10 جاى هیچگونه شبهه اى باقى نمى گذارد. همچنین مى توان به آیه "42" از سوره فصلت, استدلال کرد که مى فرماید: "و انه لکتاب عزیز لایاتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید" و دلالت دارد بر اینکه هیچگاه قرآن کریم, صحت و اعتبار خود را از دست نخواهد داد. نیز دلایل خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله  هرگونه توهمى را نسبت به امکان نسخ شدن این دین الهى بوسیله پیامبر و شریعت دیگرى, باطل مى سازد. و نیز روایات فراوانى به این مضمون, وارد شده است: "حلال محمد حلال الى یوم القیامه, و حرام حرام الى یوم القیامه"11. علاوه بر اینکه جاودانى بودن اسلام, مانند جهانى بودن آن, از ضروریات این دین الهى و بى نیاز از دلیلى زائد بر دلایل حقانیت اسلام است .
با توجه به جاودانى بودن دین اسلام, احتمال مبعوث شدن پیامبرى که شریعت اسلام را نسخ کند نفى مى شود اما جاى چنین توهمى باقى مى ماند که پیامبر دیگرى بیاید که مبلغ و مروج اسلام باشد, چنانکه بسیارى از پیامبران پیشن چنین مسئولیتى را بعهده داشته اند خواه پیامبرانى که معاصر پیامبر صاحب شریعت بوده اند مانند حضرت لوط علیه السلام که معاصر حضرت ابراهیم علیه السلام و تابع شریعت وى بود, و خواه پیامبرانى که بعد از پیامبر صاحب شریعت, مبعوث مى شدند و از او تبعیت مى کردند مانند اکثر انبیا بنى اسرائیل. از این روى, باید موضوع خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله  را جداگانه مورد بحث قرار دهیم تا جاى چنین توهمى نیز باقى نماند.
دلیل قرآنى بر خاتمیت
یکى از ضروریات اسلام این است که سلسله پیامبران علیهم السلام با پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله  ختم شده و بعد از آن حضرت هیچ پیامبرى نیامده و نخواهد آمد. و حتى بیگانگان نیز مى دانند که این موضوع, از جمله اعتقادات اسلامى است که باید هر مسلمانى به آن, معتقد باشد و از این روى, مانند سایر ضروریات دین, نیازى به استدلال نخواهد داشت. در عین حال, مى توان این مطلب را هم از قرآن کریم و هم از روایات متواتر, استفاده کرد.
قرآن کریم مى فرماید: "ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین" 12 و صریحاً آن حضرت را خاتم همه پیامبران معرفى مى کند.
بعضى از دشمنان اسلام درباره دلالت این آیه بر خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  دو اشکال را مطرح کرده اند:
یکى آنکه: واژه "خاتَم" به معناى انگشترى نیز آمده است, و شاید در این آیه هم همین معنى –انگشترى- منظور باشد.
دیگر آنکه: بفرض اینکه خاتم بهمان معناى معروف باشد مفاد آیه این است که سلسله "نبیین" بوسیله آن حضرت ختم شده نه اینکه سلسله "رسولان" هم ختم شده باشد.
پاسخ اشکال اول این است که خاتم به معناى وسیله ختم کردن و پایان دادن (ما یختم به الشى) است و انگشترى هم از این جهت خاتم نامیده شده که بوسیله آن, نامه و مانند آنرا ختم و مهر مى کرده اند.
پاسخ اشکال دوم این است که هر پیامبرى که داراى مقام رسالت باشد داراى مقام نبوت هم هست و با پایان یافتن سلسله انبیا, سلسله رسولان هم پایان مى یابد و چنانکه قبلاً نیز گفته شد 13 هر چند مفهوم "نبى" اعم از مفهوم "رسول" نباشد اما از نظر مورد, نبى اعم از رسول است .
دلایل روائى بر خاتمیت
موضوع خاتمیت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله  در صدها روایت نیز مورد تصریح و تاکید قرار گرفته که از جمله آنها حدیث منزلت است 14 که شیعه و سنى بتواتر, آن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  نقل کرده اند بطورى که جاى هیچ شک و شبهه اى در صدور مضمون آن باقى نمى ماند. و آن این است:
هنگامى که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله  براى جنگ تبوک از مدینه حرکت مى کردند امیر موئمنان على علیه السلام را براى رسیدگى به کارهاى مسلمانان بجاى خود گماشتند. آن حضرت از اینکه از فیض شرکت در این جهاد, محروم مى شوند اندوهگین شدند و اشک از چشمانشان جارى شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  به آن حضرت فرمود: "اما ترضى ان تکون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى" آیا راضى نیستى که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى؟ و بلافاصله این جمله را اضافه کردند: "با این تفاوت که بعد از من پیامبرى نیست" تا جاى هیچگونه توهمى باقى نماند.
در روایت دیگرى از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  نقل شده که فرمود: "ایها الناس, انه لانبى بعدى ولا امه بعدکم..."16.
و نیز در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل شده که فرمود: "ایها الناس, انه لا نبى بعدى ولا سنه بعد سنتى..."17و در روایات و ادعیه و زیاراتى که از ائمه اطهار علیه السلام نقل شده بر این مطلب, تاکید شده است که نقل آنها به درازا مى کشد.
محمد تقى مصباح یزدى
 
آموزش عقاید, ج 2, ص 161 ـ 152
1
ـ ر.ک: بقره 21/, نسا 1/,174, فاطر 15/.
2
ـ ر.ک: اعراف 26/, 27, 28, 31, 35, یس 60/.
3
ـ ر.ک: بقره 185/, 187, آل عمران 138/, ابراهیم 1/, 52, جاثیه 20/, زمر 41/, نحل 44/, کهف 54/, حشر 21/.
4
ـ ر.ک: انعام 90/, یوسف 1004/, ص 87/, تکویر 27/, قلم 52/.
5
ـ ر.ک: نسا 79/, حج 49/, سبا 28/.
6
ـ ر.ک: انبیا 107, فرقان 1/.
7
ـ ر.ک: انعام 19/.
8
ـ ر.ک: آل عمران 65/, 70, 71, 98, 99, 110, مائده 15/, 19.
9
و10ـ ر.ک: توبه 33/, فتح 28/, صف 9/.
11
ـ ر.ک: کافى: ج 1, ص 57, ج 2 / ص 17, بحار: ج 2, ص 260, ج 24, ص 288, وسایل الشیعه: ج 18, ص 124.
12
ـ ر.ک: سوره احزاب / آیه 40.
13
ـ ر.ک: درس بیست و نهم از همین کتاب.
14
ـ ر.ک: بحارالانوار: ج 37, ص 254 ـ 289, صحیح بخارى: ج 3, ص 58, صحیح مسلم: ج 2, ص 323, سنن ابن ماجه: ج 1, ص 28, مستدرک حاکم: ج 3, ص 109, مسند ابن حنبل: ج 1, ص 331 و ج :2 ص 369 و 437.
15
ـ ر.ک: وسائل الشیعه: ج 1, ص 15, خصال: ج 1, ص 322, خصال: ج 2, ص 487.
16
ـ ر. ک: وسائل الشیعه: ج 18 / ص 555, من لایحضره الفقیه: ج 4, ص 163, بحارالانوار: ج 22, ص 531, کشف الغمه: ج 1, ص 21.
 

 

 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:59  توسط محمد خورسند  | 

اسلام کاملترین و آخرین دین الهی و پیامبر آن آخرین رسول الهی است و بعد از پیامبر اسلام پیامبر دیگری نخواهد آمد. همه مسلمانان بر این عقیده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هیچ مسلمانی منکر این عقیده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احادیث قطعی اصل خاتمیّت پیامبر اسلام را اثبات می‏کند.
قرآن می‏فرماید: ما کان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النبییّن و کان اللّه بکل شیء علیماً (1)محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر همه چیزی داناست.
خاتم (به فتح تا، یا به کسر تا) دلالت بر این می‏کند که با نبوت مهر خورده و این مهر شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگری با شریعتی جدید نخواهد آمد. چنان که موارد استعمال واژه‏های هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نیز به همین معناست یعنی مهر کردن و به آخر رسیدن یا پایان یافتن است و به عبارت دیگر: خاتم به معنای چیزی است که به وسیله آن پایان داده می‏شود و چون خاتم به معنای پایان دادن است پیامبر اسلام، پایان بخش نبوت است و خاتم الانبیاء بودن پیامبر به معنای خاتم المرسلین بودن هست زیرا مرحله رسالت مرحله‏ای فراتر از نبوت است که با ختم نبوت رسالت نیز خاتمه می‏یابد. روایات فراوانی نیز از پیامبر و ائمه وارد شده که بر همین معنا پافشاری می‏کنند و این که برخی خاتم را به معنای انگشتر و چیزی که مایه زینت به حساب آورده‏اند به خاطر همین است که نقش مهره را بر روی انگشتر هایشان می‏کندند و بوسیله آن نامه‏ها را مهر می‏کردند که این مهر کردن حکایت از پایان نامه داشت. از این رو با دقت در روایات ذیل می‏توان پرده از ابهام این واژه برداشت.
1
ـ انس می‏گوید: از رسول خدا(ص) شنیدم، می‏فرمود:انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاولیاء. و قال امیر المؤمنین(ع) : ختم محمد(ص) الف نبی و انی ختمت الف وصی...»(2) من پایان دهنده پیامبران و تو یا علی پایان بخش اولیاء هستی و امیرالمؤمنین (ع) فرمود: محمد پایان بخش هزار پیامبر و من هزار وصی را پایان بخشیدم.
2
ـ پیامبر (ص) فرمود: «انا اول الانبیاء خلقاً و آخرهم بعثاً»(3)؛ من از نظر آفرینش اولین و از حیث بعثت آخرین پیامبرم.
3
ـ پیامبر(ص) فرمود: «مثل من در بین پیامبران، مانند مردی است که خانه‏ای را بنا کرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگویند: بنایی زیباتر از این نیست جز این که یک خشت آن خالی است «فانا موضع اللبنة، ختم بی الانبیاء»،(4) و من پرکننده جای آن خشت خالی هستم از این رو نبوّت پیامبران به من ختم پذیرفت.
4
ـ امام باقر (علیه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارک و تعالی محمّداً الی الجنّ و الانس عامّة و کان خاتم الانبیاء و کان من بعده اثنی عشر الاوصیاء».(5)
5
ـ حقتعالی در خطاب به حضرت زکریّا فرمود: «یا زکریّا قد فعلت ذلک بمحمّدٍ ولا نبوّة بعده و هو خاتم الانبیاء» پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) ختم پیامبران و پیامبری بعد از او نیست.
6
ـ حضرت موسی بن عمران (ع) نیز همچون سایر پیامبران این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) خاتم پیامبران است «قال رسول الله: و فیما عهد الینا موسی بن عمران (علیه السلام) انّه اذا کان آخر الزّمان یخرج نبیّ یقال له «احمد»(ص) خاتم الانبیاء لا نبیّ بعده، یخرج من صلبه ائمّة ابرار عدد الأسباط»(6) بعد از او پیغمبری نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنی اسرائیل خارج می‏شوند.
7
ـ پیامبر (ص) همچنان فرمود جبرئیل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: یا محمّد(ص) خداوند تو را سیّد پیامبران و علیّ را سیّد اوصیاء قرار داد...«محمّد سیّد النبیّین و خاتم المرسلین و جعل فیه النبوة...»(7) محمّد سیّد پیامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.
8
ـ امیرالمؤمنین به کرات در جای جای نهج البلاغه به خاتمیّت حضرت محمّد (ص) تصریح کرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است که محمّد (ص) پایان بخش پیامبران است، مانند:
الف)(رسول اللهّ) فقفّی به الرسل و ختم به الوحی.(8)
ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(9)
ج) «امین وحیه و خاتم رسله».(10)
9
ـ حضرت مسیح (علیه السلام) ـ بنا به نقل انجیل یوحنّا ـ فرمود: «انّی سائل ربّی ان یبعث الیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم الی الابد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ»(11) من از پروردگارم خواستم برای شما «فارقلیط» دیگری (یعنی حضرت محمّد(ص) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.
10
ـ امام محمّد باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبییّن» می‏فرماید: خاتم النّبییّن یعنی پیامبری بعد از حضرت محمّد(ص) نخواهد بود «یعنی لا نبیّ بعد محمّد».(12)
پرسش هایی درباره خاتمیت
از دیرباز پیرامون مسأله خاتمیت پرسش هایی مطرح بوده که امروزه نیز احیاناً در قالب‏های نوینی شکل گرفته و پاره‏ای اشکال‏های جدید نیز بر آن افزوده شده است، در آینده نیز دگر باره در همین شکل و یا در قالب‏های مدرن‏تری به بازار عرضه خواهد شد.
از این رهگذر ما در این نوشته به بعضی از آن‏ها اشاره کرده و به پاسخ گویی خواهیم پرداخت:
الف) آیا با توجّه به سیر تکاملی بشر، چگونه انسان می‏تواند از رهبری آسمانی محروم باشد؟
ب) آیا قوانین عصر نبوّت می‏توانند در این روزگار جوابگو باشند؟
ج) آیا با قطع شدن وحی و نبوّت. باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟
د) حجّیت و ولایت دینی از آن پیامبر(ص) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتمیّت شخصیّت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست، بدین معنا که خطاب پیامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و دیگر کتب آسمانی به ندرت استدلال‏هایی ، مانند: «لو کان فیهما الهة الاّ اللّه لفسدتا»؛(13)یافت می‏شود از این رو شیوه سخن پیامبران این است که «ما علی الرّسول الاّ البلاغ»(14) کاری جز تبلیغ و ابلاغ پیام الهی بر عهده پیامبر نیست حتّی «قل هاتوا برهانکم»(15) هم که می‏گویند معطّل برهان آوردن مخالفان نمی‏شوند، پیشاپیش برهانشان را باطل می‏دانند «حجّتهم داحضةٌ عند ربّهم»(16) این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقی پیامبر نزدیک می‏کند، این عنصر ولایت است.
ولایت به معنای این است که شخصیّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و این همان چیزی است که با خاتمیّت مطلقاً ختم شده است. بنابر این وقتی در کلام، دلیل می‏آید، رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏شود، از آن پس ما می‏مانیم و دلیلی که برای سخن آمده است، اگر دلیل قانع کننده باشد مدّعا را می‏پذیریم و اگر نباشد نمی‏پذیریم، دیگر مهم نیست که استدلال کننده علی (علیه السلام) باشد یا دیگری، از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن.
پاسخ سؤال‏ها
با تبیین چند مطلب پاسخ سؤال‏های یاد شده روشن می‏گردد:
1
ـ برهان در قرآن
قرآن مجید افزون بر این که خود را به عنوان برهان و نور معرفی کرده استدلال‏های فراوانی در جای جای آن به کار گرفته است. و اگر قرآن از دیگران برهان می‏طلبد «قل هاتوا برهانکم» بدان خاطر است که هم خود برهان است و هم برهان اقامه می‏کند از این رو می‏گوید: «یا ایّها النّاس قد جائکم برهانٌ من ربّکم وانزلنا الیکم نوراً مبیناً»(17) ای مردم در حقیقت برای شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوی شما نوری تابناک فرو فرستاده‏ایم.
بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبایی، شما اگر کتاب الهی را کاوش کامل کنید و در آیاتش دقّت نمایید خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه مردم را به تفکّر، تذکّر و تعقّل دعوت نموده، و یا به پیامبر (ص) استدلالی را برای اثبات حقی و یا از بین بردن باطلی می‏آموزد، و یا استدلال هایی را از پیمبران و اولیاء خود چون نوح، ابراهیم، موسی، لقمان، مؤمن آل فرعون و... نقل می‏کند.
خداوند در قرآن خود و حتّی در یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به چیزی که از جانب او است ایمان آورند و یا راهی را کورکورانه به پیمایند، حتّی قوانین و احکامی که برای بندگان خود وضع کرده و عقل بشری به تفصیل ملاک‏های آن‏ها نمی‏رسد و نیز بر چیزهایی که در مجرای نیازها قرار دارند استدلال کرده و علّت آورده است.(18) پیامبر و پیشوایان دین (علیهم السلام) نیز سخنانشان آکنده از استدلال است، نمونه بارز آن کتاب ارجمند احتجاجات طبرسی است.
بر این اساس قرآن و سخن پیامبران استدلالی‏ترین سخن و شیواترین بیان در پیشبرد اهداف شکوهمند دین و شریعت‏اند، غایة‏الامر براهین قرآنی از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، قرآن به زبان وحی و به زبان فطرت سخن می‏گوید، گاهی همچون برهان صدیقین از واجب پی به صنع می‏برد و گاهی از منظم بودن و نافع بودن پی به حکمت خدای حکیم، زمانی از کثرت به وحدت و گاهی از وحدت به کثرت می‏گراید، به آیات اوّل سوره رعد بنگرید چگونه پس از یاد خدا، نعمت‏های فراوان و کثیر او را یاد آور شده است «الله الّذی رفع السّموات بغیر عمدٍ ترونها»(19)؛ خدا همان کسی است که آسمان‏ها را بدون ستون‏هایی که آن‏ها را به بینید برافراشت، آن گاه بر عرش استیلا یافت، و خورشید و ماه را رام گردانید، هر کدام برای مدّتی معیّن به سیر خود ادامه می‏دهند. اوست کسی که زمین را گسترانید و در آن کوهها، و رودها نهاد، و از هرگونه میوه‏ای در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب می‏پوشاند، قطعاً در این امور برای مردمی که تفکّر می‏کنند نشانه‏هایی وجود دارد، و در زمین قطعاتی است کنار هم، و باغهایی از انگور و کشتزارها و درختان خرما، چه از یک ریشه و چه از غیر یک ریشه که با یک آب سیراب می‏گردند، و با این همه برخی از آن‏ها را در میوه ـ از حیث مزه و نوع و کیفیت ـ بر برخی دیگر برتری می‏دهیم بی‏گمان در این امر نیز برای مردمی که تعقل می‏کنند دلایل روشنی است.
امّا اگر قرآن در جایی می‏فرماید: «حجّتهم داحضة» دلیلشان شکسته و باطل و مخدوش است، نخست دلیل آنان را ذکر کرده و سپس می‏فرماید باطل است، زیرا بت پرستان، بت پرستی خود را توجیه می‏کردند که اگر خدا می‏خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمی‏آوردیم و چیزی را خود سرانه تحریم نمی‏کردیم.(20) قرآن نیز می‏فرماید این گونه استدلال و احتجاج‏ها باطل است «حجّتهم داحضة» زیرا این گونه احتجاج خلط بین اراده تکوینی و تشریعی است، خداوند تکویناً قادر است جلوی آنان را بگیرد ولی تشریعاً آزادند و هر کاری می‏توانند انجام دهند.
اصل نبوّت را می‏توان هم از دلیل‏های برون دینی و هم از دلیل‏های درون دینی اثبات کرد، لیکن در انقطاع وحی ما دلیلی عقلی بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم، یعنی عقل هیچ مانعی بر آمدن پیامبر دیگری نمی‏بیند، جز این که دلیل‏های درون دینی ما را متقاعد به پذیرفتن خاتمیّت می‏کند،چنان که بحث آن گذشت، لیکن شهود، عرفان و قلب می‏تواند انقطاع نبوت را مشاهده کند. و این راه اختصاصی به پیامبر ندارد بلکه اعم از پیامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحی توسط علی (علیه السلام) و تصدیق پیامبر (ص) او راست که یا علی من آنچه می‏شنوم تو هم می‏شنوی «انّک تسمع ما اسمع» بنابراین انقطاع نبوّت را عقل بشری بدان دست نمی‏یازد، بلکه از دانشی است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود حتّی خود وی هم بر آن آگاه نبود چنان که قرآن فرمود: «وعلّمک مالم تکن تعلم»(21) بنابراین اگر پیامبر(ص) ادعا نکرده بود هیچ کس را بر این راز امکان دستیابی نبود.
گفتنی است انقطاع وحی بدان معنی نیست که آنچه دین آورد تا این زمان صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحی نسخ، فسخ، باطل، سراب و یا به ضد تبدیل می‏شود، نه زوالی از پیش خود می‏گیرد و نه بواسطه شی‏ء دیگر از بین می‏رود و به فرموده قرآن «لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه»(22) از پیش رو و از پشت سر باطل به سویش نمی‏آید. همه دست آوردهای آن تا آستانه قیامت پایدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزاری قطع شود، و گرچه شریعت ومنهاجی جدید نمی‏آید، بنابر این اگر شریعت نبوی رخت بر بندد باید اندیشه بشری جایگزین آن شود که سر از «أنا ربّکم الاعلی» و مانند آن بیرون می‏آورد.
باری خاتمیّت را از چند راه می‏توان توجیه کرد:
الف) از راه علل فاعلی، وقتی قرآن می‏فرماید: «و إنّ الی ربّک المنتهی» (23) پایان کار به سوی پروردگار تو است، بدین معنا است که شخص پیامبر تحت تربیت و ربوبیّت حقتعالی به آخرین درجات کمال بار یافته و به منتها درجه رسیدن او از آیه (فکان قاب قوسین او أدنی) نیز فهمیده می‏شود، و در قوس نزول هم نخستین صادر است، بنابر این «إنّا لله و إنّا الیه راجعون» بر قلب پیامبر نازل گشته و مصداق بارز آیه است، پس بالاتر از آن مقامی فرض ندارد و همتایی بر او فرض ندارد، در نتیجه دلیلی بر آمدن پیامبر بعد و سخن جدید نیست.
ب) از راه علل قابلی، فرض این است که بهترین میوه جهان طبیعت به عنوان پیامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتی بهره‏مند ساخته‏اند.
ج) از راه علل غایی هم نیاز بشر تأمین شده زیرا اراده حق کشف گردیده است این اراده از طریق وحی، قرآن، سنّت، یعنی توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل کشف شده و دیگر نیازی به شریعت جدید و اعزام رسل وانزال کتب نیست.
بر این اساس مردم به حال خود رها نشده‏اند، ربوبیّت حقتعالی همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه فراهم آمده است.
بدیهی است عقل از منابع دین است نه چیزی در برابر دین، پس دلیل را به دینی و عقلی تقسیم کردن یک اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و کواشف دین و اراده خدا است، عقل است که می‏تواند بفهمد نقل و وحی چه گفته‏اند، توسّط عقل است که آیات ارزیابی می‏شوند ، و روایات را درهم آمیخته و از آمیزه آنها استنباطات و استخراجات صورت می‏پذیرند، عقل به عنوان چراغ‏پر فروغ و قوی در خدمت دین است، از این رو شریعت اسلام پایدار و ماندگار است آن‏سان که دین پا بر جا است خاستگاه این پایداری و پویایی، تداوم ربوبیّت حقتعالی است که هر لحظه بشر را تدبیر کرده و از بوستان و باغ او بری می‏رسد، و تازه‏تر از تازه‏تری می‏رسد.
3
ـ ولایت پشتوانه نبوّت و امامت
نبوّت دارای پشتوانه‏ای به نام ولایت است، ولایت یک مقام باطنی است که از طریق بندگی و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا می‏توان دست یافت، چنین گوهر گرانبهایی پشتوانه نبوّت است، و هر کس دیگر هم می‏تواند ولی باشد یعنی نبوّت را نداشته به ولایت برسد خواه مرد باشد یا زن، همچون صدیقه کبری فاطمه زهراء(علیها السلام).
با قطع گردیدن نبوّت، مقام ولایت قطع نمی‏شود، بلکه در پیشوایان دین به خصوص، و در دیگر اولیاء نیز هست، پیشوایان چون دارای امامت و ولایت اند پس از قطع وحی و ترسیم خطوط دین توسط پیامبر، همچنان به پاسداری، تفسیر و شکوفایی آن آموزگاری می‏کنند، حقایق دین،اصول اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی، فقهی، پزشکی، نظامی و... را شکوفا می‏سازند.
پس این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعی آزاد شد، سخن سنجیده‏ای نیست، بلکه جانشینان پیامبران و به ویژه جانشینی پیامبر اسلام (ص) همان کار پیامبری را ادامه می‏دهند، پیامبر نیستند ولی از ناحیه ولایت کار پیامبرانه می‏کنند، آیه‏ای که می‏فرماید: «إنّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون»؛(24) ولیّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‏اند، همان کسانی که نماز برپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏دهند یعنی ولایتی که در الوهیت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نیز وجود دارد، این ولایت فوق ولایت معنوی، قرب نوافل و فرایض است، این همان ولایت تشریعی است که قطع نمی‏شود، از این رو پیامبر در غدیر خم بر همین معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولی بکم من انفسکم» آیا من به شما از خود شما نزدیکتر نیستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه» بنابر این قضا، حکم، داوری‏ها تفسیرها از آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند تحت سرپرستی و ولایت علی (علیه السلام) است، سخن او سخن پیامبر و خداست، اگر جایی نیاز به استدلال باشد، استدلال می‏آورد، اگر نداشته باشد نمی‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد خلافت ظاهری را هم در دست می‏گیرد، چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(25) و از کیان دین و مملکت حفاظت کامل به عمل می‏آورد و مسئولیت اجرایی و اداره جامعه را بر عهده می‏گیرد، در این صورت هر حکم و فرمانی صادر کند بر مردم واجب است بپذیرند چونان فرمان خدا و رسول «ماکان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم، و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً»(26)؛ هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد، و هر کس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانی کند قطعاً دچار گمراهی آشکاری گردیده است. بنابراین این کسی که می‏گوید «سلونی قبل ان تفقدونی» از من پرسش کنید پیش از این که مرا نیابید، من به راههای آسمان آشناتر تا راههای زمین هستم، با همان ولایت بضمیمه آیه «النّبی اولی بالمؤمنین من انفسهم»(27)؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است، دارای همان ولایت تشریعی نبوی است و بعد از او سایر پیشوایان تا برسد به حضرت حجّة بن الحسن المهدی (علیه السلام) که دین را از هر جهت شکوفا می‏سازد و فرمانش واجب الاطاعة می‏باشد. امّا اگر شرایط فراهم نیاید، دست ولیّ دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداریش کاسته می‏شود، بر خلاف پیامبر که حتّی اگر هیچ کس همراه او نباشد نیز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما علی الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خلیل وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد گرچه یکّه و تنها باشد. «فقاتل فی سبیل الله لا تکلّف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین عسی الله أن یکفّ بأس الّذین کفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنکیلاً»(28)؛ ای پیامبر در راه خدا پیکار کن که جز عهده دار شخص خود نیستی ولی مؤمنان را به مبارزه برانگیز، باشد که خدا آسیب کسانی که کفر ورزیده‏اند باز دارد و خداست که قدرتش بیشتر و کیفرش سخت‏تر است.
4
ـ پویایی و تکامل
رشته حیات جوامع بشری تا وقتی امتداد داشته باشد به وحی و دست آوردهای وحیانی نیازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبیعت، زمان، گذشته و آینده پیوند ناگسستنی زده و هر روز گامی به جلو و نگاهی به آینده دارد، و هر روز می‏کوشد به سخنی تازه، و رازی ناگشوده دست یازد، پس در عقاید، اخلاقیات، احکام و بهره‏گیری از طبیعت و دست آوردهای آن به دانش نامتناهی نیاز دارد، خداوند به وسیله پیامبر (ص) خطوط کلّی را از خارج تأمین کرده و نیز در درون بشر یک نیروی فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شریعتی است در نهان انسان و وحی شریعتی است در برون، وقتی عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دین‏شناسی قرار گیرند می‏توانند زوایای احکام، اخلاق،عقاید، و سایر نیازمندی‏های بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کنند، گرچه تا قیامت (به فرض) حجّتی ظهور نکند و از پس پرده غیبت بیرون نیاید، عقل مصون از مغالطه(به برکت وحی) هر روز شکوفاتر می‏شود و اسباب «لیثیراوالهم دفائن العقول»(29) پیداتر و به مبادی تصوّری و تصدیقی تازه‏تری دست می‏یابد،در نتیجه فقه، اص%8

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:56  توسط محمد خورسند  | 

اسلام کاملترین و آخرین دین الهی و پیامبر آن آخرین رسول الهی است و بعد از پیامبر اسلام پیامبر دیگری نخواهد آمد. همه مسلمانان بر این عقیده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هیچ مسلمانی منکر این عقیده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احادیث قطعی اصل خاتمیّت پیامبر اسلام را اثبات می‏کند.
قرآن می‏فرماید: ما کان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النبییّن و کان اللّه بکل شیء علیماً (1)محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر همه چیزی داناست.
خاتم (به فتح تا، یا به کسر تا) دلالت بر این می‏کند که با نبوت مهر خورده و این مهر شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگری با شریعتی جدید نخواهد آمد. چنان که موارد استعمال واژه‏های هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نیز به همین معناست یعنی مهر کردن و به آخر رسیدن یا پایان یافتن است و به عبارت دیگر: خاتم به معنای چیزی است که به وسیله آن پایان داده می‏شود و چون خاتم به معنای پایان دادن است پیامبر اسلام، پایان بخش نبوت است و خاتم الانبیاء بودن پیامبر به معنای خاتم المرسلین بودن هست زیرا مرحله رسالت مرحله‏ای فراتر از نبوت است که با ختم نبوت رسالت نیز خاتمه می‏یابد. روایات فراوانی نیز از پیامبر و ائمه وارد شده که بر همین معنا پافشاری می‏کنند و این که برخی خاتم را به معنای انگشتر و چیزی که مایه زینت به حساب آورده‏اند به خاطر همین است که نقش مهره را بر روی انگشتر هایشان می‏کندند و بوسیله آن نامه‏ها را مهر می‏کردند که این مهر کردن حکایت از پایان نامه داشت. از این رو با دقت در روایات ذیل می‏توان پرده از ابهام این واژه برداشت.
1
ـ انس می‏گوید: از رسول خدا(ص) شنیدم، می‏فرمود:انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاولیاء. و قال امیر المؤمنین(ع) : ختم محمد(ص) الف نبی و انی ختمت الف وصی...»(2) من پایان دهنده پیامبران و تو یا علی پایان بخش اولیاء هستی و امیرالمؤمنین (ع) فرمود: محمد پایان بخش هزار پیامبر و من هزار وصی را پایان بخشیدم.
2
ـ پیامبر (ص) فرمود: «انا اول الانبیاء خلقاً و آخرهم بعثاً»(3)؛ من از نظر آفرینش اولین و از حیث بعثت آخرین پیامبرم.
3
ـ پیامبر(ص) فرمود: «مثل من در بین پیامبران، مانند مردی است که خانه‏ای را بنا کرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگویند: بنایی زیباتر از این نیست جز این که یک خشت آن خالی است «فانا موضع اللبنة، ختم بی الانبیاء»،(4) و من پرکننده جای آن خشت خالی هستم از این رو نبوّت پیامبران به من ختم پذیرفت.
4
ـ امام باقر (علیه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارک و تعالی محمّداً الی الجنّ و الانس عامّة و کان خاتم الانبیاء و کان من بعده اثنی عشر الاوصیاء».(5)
5
ـ حقتعالی در خطاب به حضرت زکریّا فرمود: «یا زکریّا قد فعلت ذلک بمحمّدٍ ولا نبوّة بعده و هو خاتم الانبیاء» پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) ختم پیامبران و پیامبری بعد از او نیست.
6
ـ حضرت موسی بن عمران (ع) نیز همچون سایر پیامبران این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) خاتم پیامبران است «قال رسول الله: و فیما عهد الینا موسی بن عمران (علیه السلام) انّه اذا کان آخر الزّمان یخرج نبیّ یقال له «احمد»(ص) خاتم الانبیاء لا نبیّ بعده، یخرج من صلبه ائمّة ابرار عدد الأسباط»(6) بعد از او پیغمبری نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنی اسرائیل خارج می‏شوند.
7
ـ پیامبر (ص) همچنان فرمود جبرئیل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: یا محمّد(ص) خداوند تو را سیّد پیامبران و علیّ را سیّد اوصیاء قرار داد...«محمّد سیّد النبیّین و خاتم المرسلین و جعل فیه النبوة...»(7) محمّد سیّد پیامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.
8
ـ امیرالمؤمنین به کرات در جای جای نهج البلاغه به خاتمیّت حضرت محمّد (ص) تصریح کرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است که محمّد (ص) پایان بخش پیامبران است، مانند:
الف)(رسول اللهّ) فقفّی به الرسل و ختم به الوحی.(8)
ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(9)
ج) «امین وحیه و خاتم رسله».(10)
9
ـ حضرت مسیح (علیه السلام) ـ بنا به نقل انجیل یوحنّا ـ فرمود: «انّی سائل ربّی ان یبعث الیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم الی الابد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ»(11) من از پروردگارم خواستم برای شما «فارقلیط» دیگری (یعنی حضرت محمّد(ص) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.
10
ـ امام محمّد باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالکم ولکن رسول اللّه و خاتم النّبییّن» می‏فرماید: خاتم النّبییّن یعنی پیامبری بعد از حضرت محمّد(ص) نخواهد بود «یعنی لا نبیّ بعد محمّد».(12)
پرسش هایی درباره خاتمیت
از دیرباز پیرامون مسأله خاتمیت پرسش هایی مطرح بوده که امروزه نیز احیاناً در قالب‏های نوینی شکل گرفته و پاره‏ای اشکال‏های جدید نیز بر آن افزوده شده است، در آینده نیز دگر باره در همین شکل و یا در قالب‏های مدرن‏تری به بازار عرضه خواهد شد.
از این رهگذر ما در این نوشته به بعضی از آن‏ها اشاره کرده و به پاسخ گویی خواهیم پرداخت:
الف) آیا با توجّه به سیر تکاملی بشر، چگونه انسان می‏تواند از رهبری آسمانی محروم باشد؟
ب) آیا قوانین عصر نبوّت می‏توانند در این روزگار جوابگو باشند؟
ج) آیا با قطع شدن وحی و نبوّت. باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟
د) حجّیت و ولایت دینی از آن پیامبر(ص) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتمیّت شخصیّت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست، بدین معنا که خطاب پیامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و دیگر کتب آسمانی به ندرت استدلال‏هایی ، مانند: «لو کان فیهما الهة الاّ اللّه لفسدتا»؛(13)یافت می‏شود از این رو شیوه سخن پیامبران این است که «ما علی الرّسول الاّ البلاغ»(14) کاری جز تبلیغ و ابلاغ پیام الهی بر عهده پیامبر نیست حتّی «قل هاتوا برهانکم»(15) هم که می‏گویند معطّل برهان آوردن مخالفان نمی‏شوند، پیشاپیش برهانشان را باطل می‏دانند «حجّتهم داحضةٌ عند ربّهم»(16) این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقی پیامبر نزدیک می‏کند، این عنصر ولایت است.
ولایت به معنای این است که شخصیّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و این همان چیزی است که با خاتمیّت مطلقاً ختم شده است. بنابر این وقتی در کلام، دلیل می‏آید، رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏شود، از آن پس ما می‏مانیم و دلیلی که برای سخن آمده است، اگر دلیل قانع کننده باشد مدّعا را می‏پذیریم و اگر نباشد نمی‏پذیریم، دیگر مهم نیست که استدلال کننده علی (علیه السلام) باشد یا دیگری، از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن.
پاسخ سؤال‏ها
با تبیین چند مطلب پاسخ سؤال‏های یاد شده روشن می‏گردد:
1
ـ برهان در قرآن
قرآن مجید افزون بر این که خود را به عنوان برهان و نور معرفی کرده استدلال‏های فراوانی در جای جای آن به کار گرفته است. و اگر قرآن از دیگران برهان می‏طلبد «قل هاتوا برهانکم» بدان خاطر است که هم خود برهان است و هم برهان اقامه می‏کند از این رو می‏گوید: «یا ایّها النّاس قد جائکم برهانٌ من ربّکم وانزلنا الیکم نوراً مبیناً»(17) ای مردم در حقیقت برای شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوی شما نوری تابناک فرو فرستاده‏ایم.
بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبایی، شما اگر کتاب الهی را کاوش کامل کنید و در آیاتش دقّت نمایید خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه مردم را به تفکّر، تذکّر و تعقّل دعوت نموده، و یا به پیامبر (ص) استدلالی را برای اثبات حقی و یا از بین بردن باطلی می‏آموزد، و یا استدلال هایی را از پیمبران و اولیاء خود چون نوح، ابراهیم، موسی، لقمان، مؤمن آل فرعون و... نقل می‏کند.
خداوند در قرآن خود و حتّی در یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به چیزی که از جانب او است ایمان آورند و یا راهی را کورکورانه به پیمایند، حتّی قوانین و احکامی که برای بندگان خود وضع کرده و عقل بشری به تفصیل ملاک‏های آن‏ها نمی‏رسد و نیز بر چیزهایی که در مجرای نیازها قرار دارند استدلال کرده و علّت آورده است.(18) پیامبر و پیشوایان دین (علیهم السلام) نیز سخنانشان آکنده از استدلال است، نمونه بارز آن کتاب ارجمند احتجاجات طبرسی است.
بر این اساس قرآن و سخن پیامبران استدلالی‏ترین سخن و شیواترین بیان در پیشبرد اهداف شکوهمند دین و شریعت‏اند، غایة‏الامر براهین قرآنی از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، قرآن به زبان وحی و به زبان فطرت سخن می‏گوید، گاهی همچون برهان صدیقین از واجب پی به صنع می‏برد و گاهی از منظم بودن و نافع بودن پی به حکمت خدای حکیم، زمانی از کثرت به وحدت و گاهی از وحدت به کثرت می‏گراید، به آیات اوّل سوره رعد بنگرید چگونه پس از یاد خدا، نعمت‏های فراوان و کثیر او را یاد آور شده است «الله الّذی رفع السّموات بغیر عمدٍ ترونها»(19)؛ خدا همان کسی است که آسمان‏ها را بدون ستون‏هایی که آن‏ها را به بینید برافراشت، آن گاه بر عرش استیلا یافت، و خورشید و ماه را رام گردانید، هر کدام برای مدّتی معیّن به سیر خود ادامه می‏دهند. اوست کسی که زمین را گسترانید و در آن کوهها، و رودها نهاد، و از هرگونه میوه‏ای در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب می‏پوشاند، قطعاً در این امور برای مردمی که تفکّر می‏کنند نشانه‏هایی وجود دارد، و در زمین قطعاتی است کنار هم، و باغهایی از انگور و کشتزارها و درختان خرما، چه از یک ریشه و چه از غیر یک ریشه که با یک آب سیراب می‏گردند، و با این همه برخی از آن‏ها را در میوه ـ از حیث مزه و نوع و کیفیت ـ بر برخی دیگر برتری می‏دهیم بی‏گمان در این امر نیز برای مردمی که تعقل می‏کنند دلایل روشنی است.
امّا اگر قرآن در جایی می‏فرماید: «حجّتهم داحضة» دلیلشان شکسته و باطل و مخدوش است، نخست دلیل آنان را ذکر کرده و سپس می‏فرماید باطل است، زیرا بت پرستان، بت پرستی خود را توجیه می‏کردند که اگر خدا می‏خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمی‏آوردیم و چیزی را خود سرانه تحریم نمی‏کردیم.(20) قرآن نیز می‏فرماید این گونه استدلال و احتجاج‏ها باطل است «حجّتهم داحضة» زیرا این گونه احتجاج خلط بین اراده تکوینی و تشریعی است، خداوند تکویناً قادر است جلوی آنان را بگیرد ولی تشریعاً آزادند و هر کاری می‏توانند انجام دهند.
اصل نبوّت را می‏توان هم از دلیل‏های برون دینی و هم از دلیل‏های درون دینی اثبات کرد، لیکن در انقطاع وحی ما دلیلی عقلی بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم، یعنی عقل هیچ مانعی بر آمدن پیامبر دیگری نمی‏بیند، جز این که دلیل‏های درون دینی ما را متقاعد به پذیرفتن خاتمیّت می‏کند،چنان که بحث آن گذشت، لیکن شهود، عرفان و قلب می‏تواند انقطاع نبوت را مشاهده کند. و این راه اختصاصی به پیامبر ندارد بلکه اعم از پیامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحی توسط علی (علیه السلام) و تصدیق پیامبر (ص) او راست که یا علی من آنچه می‏شنوم تو هم می‏شنوی «انّک تسمع ما اسمع» بنابراین انقطاع نبوّت را عقل بشری بدان دست نمی‏یازد، بلکه از دانشی است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود حتّی خود وی هم بر آن آگاه نبود چنان که قرآن فرمود: «وعلّمک مالم تکن تعلم»(21) بنابراین اگر پیامبر(ص) ادعا نکرده بود هیچ کس را بر این راز امکان دستیابی نبود.
گفتنی است انقطاع وحی بدان معنی نیست که آنچه دین آورد تا این زمان صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحی نسخ، فسخ، باطل، سراب و یا به ضد تبدیل می‏شود، نه زوالی از پیش خود می‏گیرد و نه بواسطه شی‏ء دیگر از بین می‏رود و به فرموده قرآن «لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه»(22) از پیش رو و از پشت سر باطل به سویش نمی‏آید. همه دست آوردهای آن تا آستانه قیامت پایدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزاری قطع شود، و گرچه شریعت ومنهاجی جدید نمی‏آید، بنابر این اگر شریعت نبوی رخت بر بندد باید اندیشه بشری جایگزین آن شود که سر از «أنا ربّکم الاعلی» و مانند آن بیرون می‏آورد.
باری خاتمیّت را از چند راه می‏توان توجیه کرد:
الف) از راه علل فاعلی، وقتی قرآن می‏فرماید: «و إنّ الی ربّک المنتهی» (23) پایان کار به سوی پروردگار تو است، بدین معنا است که شخص پیامبر تحت تربیت و ربوبیّت حقتعالی به آخرین درجات کمال بار یافته و به منتها درجه رسیدن او از آیه (فکان قاب قوسین او أدنی) نیز فهمیده می‏شود، و در قوس نزول هم نخستین صادر است، بنابر این «إنّا لله و إنّا الیه راجعون» بر قلب پیامبر نازل گشته و مصداق بارز آیه است، پس بالاتر از آن مقامی فرض ندارد و همتایی بر او فرض ندارد، در نتیجه دلیلی بر آمدن پیامبر بعد و سخن جدید نیست.
ب) از راه علل قابلی، فرض این است که بهترین میوه جهان طبیعت به عنوان پیامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتی بهره‏مند ساخته‏اند.
ج) از راه علل غایی هم نیاز بشر تأمین شده زیرا اراده حق کشف گردیده است این اراده از طریق وحی، قرآن، سنّت، یعنی توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل کشف شده و دیگر نیازی به شریعت جدید و اعزام رسل وانزال کتب نیست.
بر این اساس مردم به حال خود رها نشده‏اند، ربوبیّت حقتعالی همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه فراهم آمده است.
بدیهی است عقل از منابع دین است نه چیزی در برابر دین، پس دلیل را به دینی و عقلی تقسیم کردن یک اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و کواشف دین و اراده خدا است، عقل است که می‏تواند بفهمد نقل و وحی چه گفته‏اند، توسّط عقل است که آیات ارزیابی می‏شوند ، و روایات را درهم آمیخته و از آمیزه آنها استنباطات و استخراجات صورت می‏پذیرند، عقل به عنوان چراغ‏پر فروغ و قوی در خدمت دین است، از این رو شریعت اسلام پایدار و ماندگار است آن‏سان که دین پا بر جا است خاستگاه این پایداری و پویایی، تداوم ربوبیّت حقتعالی است که هر لحظه بشر را تدبیر کرده و از بوستان و باغ او بری می‏رسد، و تازه‏تر از تازه‏تری می‏رسد.
3
ـ ولایت پشتوانه نبوّت و امامت
نبوّت دارای پشتوانه‏ای به نام ولایت است، ولایت یک مقام باطنی است که از طریق بندگی و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا می‏توان دست یافت، چنین گوهر گرانبهایی پشتوانه نبوّت است، و هر کس دیگر هم می‏تواند ولی باشد یعنی نبوّت را نداشته به ولایت برسد خواه مرد باشد یا زن، همچون صدیقه کبری فاطمه زهراء(علیها السلام).
با قطع گردیدن نبوّت، مقام ولایت قطع نمی‏شود، بلکه در پیشوایان دین به خصوص، و در دیگر اولیاء نیز هست، پیشوایان چون دارای امامت و ولایت اند پس از قطع وحی و ترسیم خطوط دین توسط پیامبر، همچنان به پاسداری، تفسیر و شکوفایی آن آموزگاری می‏کنند، حقایق دین،اصول اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی، فقهی، پزشکی، نظامی و... را شکوفا می‏سازند.
پس این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعی آزاد شد، سخن سنجیده‏ای نیست، بلکه جانشینان پیامبران و به ویژه جانشینی پیامبر اسلام (ص) همان کار پیامبری را ادامه می‏دهند، پیامبر نیستند ولی از ناحیه ولایت کار پیامبرانه می‏کنند، آیه‏ای که می‏فرماید: «إنّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون»؛(24) ولیّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‏اند، همان کسانی که نماز برپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏دهند یعنی ولایتی که در الوهیت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نیز وجود دارد، این ولایت فوق ولایت معنوی، قرب نوافل و فرایض است، این همان ولایت تشریعی است که قطع نمی‏شود، از این رو پیامبر در غدیر خم بر همین معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولی بکم من انفسکم» آیا من به شما از خود شما نزدیکتر نیستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه» بنابر این قضا، حکم، داوری‏ها تفسیرها از آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند تحت سرپرستی و ولایت علی (علیه السلام) است، سخن او سخن پیامبر و خداست، اگر جایی نیاز به استدلال باشد، استدلال می‏آورد، اگر نداشته باشد نمی‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد خلافت ظاهری را هم در دست می‏گیرد، چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(25) و از کیان دین و مملکت حفاظت کامل به عمل می‏آورد و مسئولیت اجرایی و اداره جامعه را بر عهده می‏گیرد، در این صورت هر حکم و فرمانی صادر کند بر مردم واجب است بپذیرند چونان فرمان خدا و رسول «ماکان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم، و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً»(26)؛ هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد، و هر کس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانی کند قطعاً دچار گمراهی آشکاری گردیده است. بنابراین این کسی که می‏گوید «سلونی قبل ان تفقدونی» از من پرسش کنید پیش از این که مرا نیابید، من به راههای آسمان آشناتر تا راههای زمین هستم، با همان ولایت بضمیمه آیه «النّبی اولی بالمؤمنین من انفسهم»(27)؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است، دارای همان ولایت تشریعی نبوی است و بعد از او سایر پیشوایان تا برسد به حضرت حجّة بن الحسن المهدی (علیه السلام) که دین را از هر جهت شکوفا می‏سازد و فرمانش واجب الاطاعة می‏باشد. امّا اگر شرایط فراهم نیاید، دست ولیّ دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداریش کاسته می‏شود، بر خلاف پیامبر که حتّی اگر هیچ کس همراه او نباشد نیز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما علی الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خلیل وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد گرچه یکّه و تنها باشد. «فقاتل فی سبیل الله لا تکلّف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین عسی الله أن یکفّ بأس الّذین کفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنکیلاً»(28)؛ ای پیامبر در راه خدا پیکار کن که جز عهده دار شخص خود نیستی ولی مؤمنان را به مبارزه برانگیز، باشد که خدا آسیب کسانی که کفر ورزیده‏اند باز دارد و خداست که قدرتش بیشتر و کیفرش سخت‏تر است.
4
ـ پویایی و تکامل
رشته حیات جوامع بشری تا وقتی امتداد داشته باشد به وحی و دست آوردهای وحیانی نیازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبیعت، زمان، گذشته و آینده پیوند ناگسستنی زده و هر روز گامی به جلو و نگاهی به آینده دارد، و هر روز می‏کوشد به سخنی تازه، و رازی ناگشوده دست یازد، پس در عقاید، اخلاقیات، احکام و بهره‏گیری از طبیعت و دست آوردهای آن به دانش نامتناهی نیاز دارد، خداوند به وسیله پیامبر (ص) خطوط کلّی را از خارج تأمین کرده و نیز در درون بشر یک نیروی فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شریعتی است در نهان انسان و وحی شریعتی است در برون، وقتی عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دین‏شناسی قرار گیرند می‏توانند زوایای احکام، اخلاق،عقاید، و سایر نیازمندی‏های بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کنند، گرچه تا قیامت (به فرض) حجّتی ظهور نکند و از پس پرده غیبت بیرون نیاید، عقل مصون از مغالطه(به برکت وحی) هر روز شکوفاتر می‏شود و اسباب «لیثیراوالهم دفائن العقول»(29) پیداتر و به مبادی تصوّری و تصدیقی تازه‏تری دست می‏یابد،در نتیجه فقه، اص%8

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:56  توسط محمد خورسند  | 

قبول  شدنم  را  در  دانشگاه  به  همه  عزیزان  با   رتبه  ۳۴۴۸  تبریک  عرض مینمایم  http://www.sanjesh.org/kar85_sar/result_sar1.php

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:26  توسط محمد خورسند  | 

از تركه ميپرسن شما همتون اينقدر ساده اين؟ ميگه: نه بابا، راه‌راهمون تو آفريقاست!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:26  توسط محمد خورسند  | 

تركه ميره حرم امام رضا، ميگه:‌ امام رضا قربونت برم، تو كه ضامن آهو شدي، ضامن من يابو هم بشو!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:24  توسط محمد خورسند  | 

يك بابايي يه ماهي تو پاكت دستش بوده، رفيقش ميبيندش، ازش مي‌پرسه: جريان ‌اين ماهيه چيه؟ ميگه: ‌دارم براي شام مي‌برمش خونه. ماهيه ميگه: مرسي من شام خوردم، منو ببر سينما!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:23  توسط محمد خورسند  | 

تركه ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبكي دوش ميگيره!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:19  توسط محمد خورسند  | 

تركه با زنش رفته بوده سينما، تو فيلم يهو يه گاوه شروع مي‌كنه دويدن طرف تماشاچيا. تركه يهو ميپره زير صندلي، زنش ميگه: ‌بابا خجالت بكش! اين فيلمه. تركه ميگه: زن! من و تو مي‌دونيم فيلمه، گاوه كه نمي‌دونه!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:17  توسط محمد خورسند  | 

          بار   خدایا!  کاش    می شد   که    اشکهایم   را در  تنهایی  ببیند   و   ببیند 

  بی   او   چه می کشم

  او   که   عاشقانه   مرا   دوست   می  دارد  

اما   دست   زمانه    دست   او   را   از   دست  من   جدا   نمود   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 21:8  توسط محمد خورسند  | 

روزي يه نفر از من پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟ منم گفتم زندگيمو

اونم نارحت شد و رفت و ديگه پشت سرش هم نگاه نكرد ولي هرگز متوجه نشد

كه اون همه ي زندگيم بود.

 

 

                                    تقدیم به  س.پ

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:16  توسط محمد خورسند  | 

شخصي ميخي را برعكس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي كني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 17:7  توسط محمد خورسند  | 

توجاده پليس جلو يه ماشينو ميگيره و ميگه چون از صبح اولين كسي هستي كه كمربند ايمني بستي برنده اي 100 هزار تومن بردي حالا ميشه بدونم ميخاي باهاش چي كار كني؟ مرد ميگه:ميرم گواهينامه ميگيرم زنش سريع ميگه :جناب سروان اين وقتي اكس ميزنه پرت و پلا زياد ميگه بچشوون از اوون پشت ميگه بابا نگفتم با ماشين دزدي قاچاق نكنيم؟ يه صدا از صندوق عقب مياد :از مرز رد شديم يا نه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:3  توسط محمد خورسند  | 

به   ترکه   میگن   کره   خر!!!!!!!  میگه   یعنی   اینقدر  جوونم!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 19:51  توسط محمد خورسند  | 

مرسی   از   اونا  که   میبینن  نظر  هم  میدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 19:45  توسط محمد خورسند  | 

یه ترکه   میره   خواستگاری  به   دختره   میگه  :  چرا سبیل  داری  ؟   دختره  میزنه  زیره   گریه  بهش   میگه  گریه   نکن   مرد  که   گریه   نمیکنه؟!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 19:34  توسط محمد خورسند  | 

  اینم  تقدیم   به   شما 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:35  توسط محمد خورسند  | 

يه ترک هر روز با اب جوش به باغچه اب ميداد ميگن چرا ؟ ميگه اخه چاي كاشتم         
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:31  توسط محمد خورسند  | 

    سلام  به   همه  من   محمدم   اگه   دوست  داشتین  نظر   بدین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:30  توسط محمد خورسند  | 

به یه ترکه می گن شما به همه خرا می گین داداش؟ می گه آره داداش
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:27  توسط محمد خورسند  | 

یه روزبرای یه ترکه غول چراغ جادو میارن بعد غول در می یاد میگه یه آرزو کن می گه این راسته می گه آره میگه خانه خدا رو بیار اینجا می گه نمی شه که میگه پس کربلارو بیار می گه این چه آرزوییه نمیشه که میگه پس ماروآدم کن بعد ترکه میبینه که غوله رفت می گه پس کجا می گه دارم می رم خانه خدارو بیارم اون آسونتره
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:27  توسط محمد خورسند  | 

 جات یه رشتی به دوستش می گه:جات خالی.رفتم خونه دیدم زنم زیر پتوست
پتو رو کشیدم .اون هم پتو رو کشید هی من کشیدم ...هی اون کشید
اونقدر کشیدیم تا پتو جر خورد !!!!! جات خالی بود.اونقدر سه نفری خندیدیم
خالی بود.اونقدر سه نفری خندیدیم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:16  توسط محمد خورسند  | 

ترکه با دوست دخترش تو ماشين بودن ميبينه جلوتر ايست بازرسيه! قبل از ايست بازرسي به دوست دخترش مي گه:تو از ماشين پياده شو بعد از ايست بازرسي بگو مستقيم تجريش که من دوباره سوارت کنم.. بعد از ايست بازرسي دختره يادش ميره بگه تجريش ميگه: ونک ترکه ميگه شرمنده مسيرم نميخوره
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:6  توسط مصطفي  | 

تركه زنش سبزه بود 13 بدر ميندازدش تو آب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:57  توسط محمد خورسند  | 

تركه مي ميره اون دنيا ازش مي پرسند چرا مردي . مي گه داشتم شير

 

مي خوردم . مي گن خب پس شيره فاسد بوده مي گه نه گاوه نشست

زمين

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:54  توسط محمد خورسند  | 

يك تركه نصف شب توي خيابون رانندگي مي كرد كه يك دفعه ترمز نميگيره از اون طرف يك كاميون مي اومد تركه به بقل دستي اش كه خواب بود گفت : اصغر بلند شو اين تصادف رو ببين
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:53  توسط محمد خورسند  | 

يه تركه ميره پارتي وقتي برميگرده دوستاش بهش ميگن پارتي چطور بود ميگه اونجا كه بودم اسم يه گل رو رو من گذاشته بودن هي به من ميگفتن اسگل بايد برقصه اسگل بايد برقصه.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:52  توسط محمد خورسند  | 

يه روز يه تركه ميفته تو جوي آب صداي قوطي در مياره
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:50  توسط محمد خورسند  | 

يه روز يه تكه كاغذ ميفته تو سر يه تركه ميميره كاغذو باز ميكنن ميبينن توش نوشته آجر
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط محمد خورسند  | 

يه روز به زن رشتيه تيكه مي ندازن زنه به شوهرش ميگه شوهرش به اونيكه تيكه انداخته ميگه زود برو بوسش كن از دلش در بيار
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:47  توسط محمد خورسند  |